بديع الزمان فروزانفر
168
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
چو گرگى مىنمودى روى يوسف * چو آن پردهى غرض مىگشت اظهار همان مأخذ ، ب 11047 چون دهد قاضى به دل رشوت قرار * كى شناسد ظالم از مظلوم زار رشوت بدل قرار دادن ، طمع رشوه داشتن ، رشوه قبول كردن . [ آموختن وزير مكر پادشاه را ] او وزيرى داشت گبر و عشوه ده * كاو بر آب از مكر بر بستى گره گبر : مطلق كافر ، زردشتى . ولى در اين بيت بمعنى اول است زيرا اين وزير يهودى بود نه زردشتى . عشوه ده : مكار و فريب كار . گره بر آب بستن : بكنايت ، كارى ممتنع و سخت كردن . گفت ترسايان پناه جان كنند * دين خود را از ملك پنهان كنند پناه جان كردن : ظاهرا ترجمهى تقيه كردن است و ممكن است كه آن را بمعنى حفظ جان فرض كنيم . كم كش ايشان را كه كشتن سود نيست * دين ندارد بوى ، مشك و عود نيست سر پنهان است اندر صد غلاف * ظاهرش با تست و باطن بر خلاف دين و اعتقاد امرى است قلبى و بنا بر اين كتمان آن ممكن است و علم بدان منوطست به اقرار و اعتراف . گفت اى شه گوش و دستم را ببر * بينىام بشكاف و لب در حكم مر حكم مر : حكم تلخ و مخالف ميل ، مجازا قاطع و كردنى .